اولین خطابه ی حسین بن علی (ع) که در کمال فصاحت و بلاغت ایراد شد، و رشادت و شجاعت و بلند نظری و ایمان به غیب، در آن موج میزند خطابهای است که در مکه، هنگام عزیمت به کربلا و در روز شهادت مسلم بن عقیل ایراد کرد. تصمیم قاطع خود را به موجب این خطابه اعلام کرد و ضمنا اطلاع داد هر کس با ما همفکر و هم عقیده و همگام است عازم بوده باشد.
روایت شده که چون حسین بن علی (ع) تصمیم گرفت به سوی عراق رود مقابل جمعیت ایستاد و پس از حمد خداوند متعال و درود فرستادن بر رسول خدا (ص) فرمود: «خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده علی جید الفتاه، و ما اولهنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف» : «خط مرگ...
به نام او که خوردنی ها و نوشیدنی ها را روزیمان قرار داد
بالاخره ساعت کاری امروز هم تمام شد. به سرعت پوشه ها و کاغذ ها را مرتب کردیم و از مرکز شعب بیرون زدیم. علی رغم میل باطنیمان به اتفاق دل به موتور سوار شدن دادیم. علی رغم میل باطنی چون خانه ی آقای مجیدی(از قدیمی های محل) تنها پنج کوچه با مرکز فاصله داشت و چون بیست دقیقه ای از افطار می گذشت نمی خواستیم بیش از این بدقولی کنیم.
پنج دقیقه ای رسیدیم. خوشبختانه چون قبل از افطار نماز جماعت خوانده بودند، به اول افطار رسیدیم. در کنار پیر و جوان مجلس سر سفره نشستیم. آقای مجیدی را دیدم که همراه چند نفر برای آوردن غذا ها تلاش می کرد.
یواش یواش همه شروع به خوردن کردند. در حین خوردن خیلی با خودم کلنجار رفتم که به غذا و طرز خوردن کسی نگاه نکنم اما این خوردن های اعجاب انگیز بعضی ها بود که نگاهم را بی اختیار به چگونگی جنباندن دهان ها جلب می کرد. نان، پنیر، خرما، کره، مربا، عسل، حلوا، زولبیا و بامیه، چای و آش از نعمات سفره ها بودند. از همان بعضی ها آقایی را دیدم که پس از اینکه پنیر و کره و مربا را با هم لای نان قرار می داد و لقمه را نرسیده به دهان می بلعید، قاشقی آش و یک بامیه و یک خرما هم در دهان می گذاشت و دست آخر هم قلپی چای می نوشید. البته زولبیا و عسل و حلوا را هم از دست نمی داد. هر از چند گاهی به دلیل دور بودن سینی حلوا حالتی مانند حالت کسی که می خواهد شنا برود گرفته، به حلوا که می رسید علی رغم وجود پنج قاشق در سینی مشتش را در حلوا فرو برده، مقدار قابل توجهی حلوا می گرفت و به حالت اول خود برمی گشت. حلوا را در بشقابش می ریخت و زولبیا را به آن و مقداری هم به عسل آغشته کرده نوش جان می نمود. افراد دیگری مثل ایشان هم بسیار بودند منتها سلیقه هایشان در گزینش مواد غذایی متفاوت بود. هر چه می گذشت تعداد میهمان ها بیشتر می شد و نه تنها برهایی که هر دم از این باغ می رسیدند تازه تر از تازه تری بودند که به مراتب شیکتر، تجملی تر و گران پوش تر هم بودند.
خلاصه بعد از افطار شام آوردند و به هر نفر یک بشقاب شامل کوهی از زرشک پلو با مرغ، ظرفی ماست و یک بطری کوچک نوشابه دادند. چند نفری را دیدم که مثل کارگرهایی که خاک جابجا می کنند با قدرت، سرعت و عدم دقت قاشق را در برنج فرو برده آن را در دهان می کردند اما هر وقت قاشق به دهان می رسید نصف بیشترش روی سفره یا فرش خالی شده بود. برخی از آن بر های تازه ی از باغ رسیده هم پس از در دهان گذاشتن چند قاشق غذا، یکی دو قاشق ماست و قلپی نوشابه از خوردن دست کشیده به صحبت با هم می پرداختند. نمی توانستند هم از قبل بگویند که ما سیر هستیم یا کمتر از این مقدار برایمان بکشید و یا اینکه اصلا بقیه ی غذا را با خود ببرند تا مبادا صاحبخانه ناراحت شود یا اینکه بی کلاسی محسوب شود.
میهمانی تمام شد. در بعضی بشقاب ها، از آن کوه، تقریبا تپه ای از برنج با مقداری مرغ باقی مانده بود. نان های نصفه و نیمه و مواد غذایی دیگری هم نصفه کاره در سفره ها رها شده بودند. من و احد بقیه ی غذاهایمان را باخود آوردیم اما حسینعلی همه چیز را تمام و کمال میل کرد!
وقتی بیرون آمدیم، هاج و واج راهی خانه هایمان شدیم.
سین. میم. حه. مُدَّعیُ الفَرهَنج
به نام او که خود را به ما شناساند
یادداشت از برای دل نوشته می شود اما عادت دارم اول نوشته هایم سلام کنم.
پس سلام:
در محل کارم می نویسم. جایی که فقط سه نفر کار می کنند.
چرا حاشیه های متجددین را بروم؟ اینجا «مرکز دوایر و شعب خصوصی فرهنگ» است. البته...
افطاری
انس بن مالک، سالها در خانه ی رسول خدا خدمتکار بود و تا آخرین روز حیاتِ رسول خدا این افتخار را داشت. و بیش از هر شخص دیگر، به اخلاق و عادات شخصی رسول اکرم آشنا بود. آگاه بود که رسول اکرم در خوراک و پوشاک چقدر ساده و بی تکلف زندگی می کند. در روزهایی که روزه می گرفت، همه ی افطاری و سحری او عبارت بود از مقداری شیر یا شربت و مقداری ترید[1] ساده-گاهی برای افطار و سحر، جداگانه، این غذای ساده تهیه می شد و گاهی به یک نوبت غذا اکتفا می کرد و با همان روزه می گرفت.
یک شب طبق معمول...
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصدش زمین بود، که مخلوقی فرمانبردار بود. از آسمان ها می آمد، که آفریدگانی افراشته بودند. با فرشته می آمد، که معصوم و والامقام بود. به دست انسان می رسید، که بزرگوار ترین آفریدگان بود. از دست او می آمد، که همیشه هست و بود...